نوروز در قروه درجزین از پرویز محمدی
نوروز در قروه درجزین
من حال قشنگی دارم.جهان برایم ،روان است و خندان است و مهربان.من هیچ عوض نشده ام.هنوز هم با یک نوا ،شوریده و سرمست می گردم.هنوز هم یک نغمه مرا به نغمه خوانی و ترانه خوانی وا می دارد.هنز هم با پرندگان می خوانم. هنوز هم همچو دوران کودکیم در روستای قروه درجزین،لرزش یک برگ روحم را به رقص وا می دارد.هنوز هم صدای جاری شدن جویباری نازک اندام خیالم را به دور های دور به سرزمین عشقها و نور ،جاری می سازد.
هنوز هم مثل دوران نوجوانیم در قروه درجزین در میان خرابه های رویاهایم به دنبال گنج می گردم.هنوز هم پرواز کبوتران مرا به میهمانی صمیمی فرشته ها می برد.
هنوز هم بیداری درختان مرا به هوس می اندازد تا تر کهای از درخت سوگود بر کنم و وتوتکی بسازم و در کوچه های قروه درجزین بنوازم.
چهل و پنج ساله شده ام.اما توتکی از پوسته سبز ترکه درخت تازه بیدار گشته سوگود بر دست دارم ،و می نوازم.نوروز می اید.
نوروز ،و نوازش گرم دستان گیزلین نفس را بر زمین حس می کنم. گیزلین نفس می اید و از زیر انبوه برفهای انباشته شده در کوچه کاهگلی قروه ،صدای چکه چکه آب شدن برفهارا و نرم و نرمک جاری شدن آب را در زیر کومه های برف و یخ ها را من می شنوم.
و شکستن پوشش های ضخیم یخ ،و پیدا شدن برگ های ریز و ترد سبز از زیر یخ ها ،هنوز برایم دلنشین هستند.
قروه درجزین دوباره در خیالم تولدی عاشقانه می یابد.ومهربانی در کوچه ها زلفانش را می گستراند. و سلامها و دست دادن ها و دیه بوسی ها و تبریک گفتن ها.
چهل سال پیش در قروه درجزین یکی دو ماه مانده به نوروز ما بی قرار می گشتیم.پدرمان از پسر عمویش حاج رضا اسدی برایمان پارچه کت و شلواری می خرید.و ان را می داد به آقای باقر مولائی که خیاط خوبی بود وهمسایه ما بود.ما سر از پا نمی شناختیم.خود را در عالم خیال در میان ان کت و شلوار حس می کردیم.بزرگ شده ایم.ان زمانها در قروه درجزین خیاطان زیادی بودند. از جمله مرحوم حاجعلی خیاط و برادرش.و فرزندان خوب مرحوم حاج حاجعلی.آقاین قنبریها. و سید حبیب و چندین برادرش.همه مردم و روستائیان اطراف حتی از روستاها ی دور تا شعاع پنجاه کیلومتری برای دوخت لباس به قروه درجزین می امدند.
در ان زمان در قروه در زمینه های مختلف صنعت گران ماهر و نیکوئی داشت.حتی در قروه در خانه هاپارچه بز بافته میشد. و بزر پارچه ضخیمی از پمبه بود.که اغلب سیاه رنگ می شدو محکم.مثل پارچه جین کنونی.اغلب کشاورزان و حتی بازاریان شلوار بزبلند و گشاد بر تن می کردند.و برخی ها پوشیدن کت و شلوار را در آن زمان عیب می دانستند.بخصوص پیر مردان متعصبانه در حفظ لباس های سنتی خود اصرار می ورزیدند.وپوشیدند کت را گناه می شمردند.برای همین کت های بلند پالتو مانن بر تن می گردند که به ان ها لباده می گفتند و کلاه نمدی بلند و سیاه رنگ و یا کلاه نمدی زرد رنگ بر سر می نهادند. اصولا سر عریان و بدون کلاه را برای مرد و حتی پسران جوان عیب می انگاشتند.
یکی از قدیمترین خیاطان مشهور و درستکار وهنرمندی که برای خانمهای آن زمان لباس می دوخت ،مرحوم مادر مادر بزرگ من،ربابه خانم اسفندیاری ،بود. او برای خانمهای اشراف قروه لباس مخصوص می دوخت.البته همه با دست.چون در زمان ایشان یعنی در حدود 65 سال پیش چرخ خیاطی نبود. ایشان در حدود 65 سال پیش برای خانمهای قروه لباس می دوخت.و نقش های بسیار زیبائی از جمله نقش آفتابه و یا طاووس بر جلو پیراهن زنانه گل دوزی می کرد.
مرحوم ربابه خانم را ،تات رباب می نامیدند.چرا که در ان زمان به کسانی که زبانشان فارسی بود،تات می گفتند. رباب بانوئی بود نازک اندام و چابک و بسیار تمیز و مهربان.همیشه از تمیزی نورانی دیده می شد.او در عین حال سبد بافی هم می کرد. و از ستاره شناسی و از گیاهان داروئی هم اطلاعات بسیار خوبی داشت.اشعار قشنگی هم به فارسی می خواند.و گربه ها را خیلی دوست داشت.و اکنون هم عمه کوچک من،هنر و فراست خدا دادی را از او به ارث برده است.و بدون استاد و بدون کتاب و مدرسه در خیاطی و در هنر های دیگر از جمله عروسک سازی و مجسمه سازی و غیره یک نابغه است.او در کودکی برای ما قصه های بسیاری می گفت و قصه های او تاثیر به سزائی در رشد قدرت تخیل و تصور ما داشته است.
آری قروه درجزین به سوی نوروز می رود.و نفس گرم وپنهان زمین برفهای را شبانه می برد.و گیاهان از خاک سر بیرون می اوردند.وفصل رفتن به صحرا و چیندن گیاهان و گلها فرا می رسد.ما در قروه زبان طبیعت را درک می کردیم.ما راز زمین را می دانستیم.و بیداری زمین را در زیر یخ ها احساس می کردیم.ما نعمه عشق درختان را با توتک هایمان می نواختیم.
هنوز در دره ها و کوره چاه ها برف وجود دارد. و دل هوس خوردن شیره انگور با برف را دارد.و شیر انگور وبرف را در سرما و گرمای اواخر اسفند ماه در زیر آفتاب خوردن چقدر شیرین و گوارا بود. و رفتن به صحرا و چیندن ساقه های نازک و ترد یونجه و یافتن گیاهان خوردنی دیگر.
و خوردن شبدر با سرکه در بام آفتابی و بلند خانه. با همه همسایه ها . چقدر شور آفرین بود.
نوروز به قروه درجزین می اید.ما دل به صحرا می دهیم.و سنگ ها را بر انداز می کنیم.ما زبان سنگ را در قروه می دانستیم.و صدای تیک تیک ضربه زدن بر سنگ ها در تمامی کوچه های قروه درجزین می پیچید.آری ما بچه های قروه با یک سنگ صفت بر سنگ نرمی دیگر آرام آرام ضربه می زدیم. و سنگ زمخت و سخت را کم کم گرد و گرد می نمودیم. و به صورت یک کره درمی آوردیم.
در حقیقت ما از کودکی با دستان خویش سنگ های سخت را نرم می کردیم و می اموختیم که ما با عشق می توانیم دل سنگ را هم نرم کنیم. می اموختیم که با اندیشه و با دستانمان می توانیم سنگ را هم رام کنیم و روان و جاریش سازیم.آری از سنگ صفت و زمخت ،تیله ای صاف و صیقل یافته ای می ساختیم.و در کوچه ها تیله بازی می کردیم.ما در قروه مجسمه سازی را از کودکی تجربه می نمودیم.
وسایل بازی را خودمان می ساختیم.دستانمان خاک و گل را عاشقانه لمس می کردند. و چوب را و سنگ را نیز.نوروز می اید. از هم اکنون بوی پلو در جانمان ولوله ای به پا ساخته است. در ان زمان خوردن پلو و خورشت در سال یکی دو بار بیشتر نبود.و ما بچه دها برای خوردن پلو روز شماری می کردیم.
عید می اید.ما بچه ها به عید دیدنی خواهیم رفت و تخم مرغ و یا یک ریال و یا ده شاهی پول عیدی خواهیم گرفت. در بعضی جاها به ما عیدی گردو خواهند داد.و در بعضی جاها جیب ما را با کشمش پر خواهند کرد. و بچه ها و بزرگتر ها در بغل دیوار ها قمار بازی خواهند کرد.دیفارا وردو. بازی قماری که با پول و یا با دکمه انجام می شود.و پول و یا دکمه را بر دیوار می زنند و و اگر فاصله با پول رقیب وی ا دکمه رقیب یک وجب شد. برنده می شوند.برای همین اغلب بچه دکمه های کت و شلوار خودشان را و حتی پدرشان را هم می کندند و در قمار می باختند. از جمله خود من سر باختن دکمه پالتو پدرم یک بار حسابی کتک نوش جان کردم. و قاب بازی هم یکی از بازیهای بسیار رایج در قروه بود. که تعطیلات عید همه جا بچه ها بازی می کردند.بعصی از مادر ها برای بچه هایشان قاب ها که استخوان بین دو مفصل بز و یا گوسفند است را،در خم رنگرزی رنگ می کردند. و حتی در مدرسه هم برخی از بچه ها توی جیبشان قابهای رنگابارنگی داشتند.که البته هر آزگاهی جیب بچه ها از طرف مدیر مدرسه و ناظم تفتیش کلی می شد. که ان موقع از جیب بچه ها چه چیز هائی که بیرون نمی امد.تیر کمان که همه در جیب داشتند.و تیله سنگه و دکمههای مختلف و تیقه چاقو و زنجیر و ..
جوانها جیب هایشان پر از تخم مرغ رنگی است. با تخ مرغ هم قمار بازی می کردند.سر باریک تخم مرغ را ازمشت دست کمی بیرون می آوردند و طرف مقابل با سر باریک تخم مرغش بر سر تخم مرغ در مشت نگه داشته شده رقیب می زد.تخم مرغ هر کس که شکسته می شد فان می باخت.ختی بزرگتر ها هم تخم مرغ بازی می کردند.و نیز پیر مردان ریش سفید را می دیدی که در کنار دیوار ها و در آفتاب گرد هم امده و پوستین بر تن و کلاه زرد نمدی ب سر دارند با هم تخم مرغ بازی و یا هخدیرمه بازی می کنند.هخدیرمکه یک نوع بازی مقاومتی بود.گه با یک پا باید حرکتی می کردی . از یک میدان کوچک دفاع می نمودی. و با مشت به کسانی که می خواستند تو از مرکزت بیرون بکشند مبارزه می کردی.این بازی را هم پیر مرد ها دوست داشتند.
شب عید و یا چهارشنبه سوری جوانها به بالای بامها می رفتند و از پاجه ها که وسوراخ گرد و کوچکی بود به قطر تقریبی چهل سانتیمتر،که برای هواکش و خارج شدن دود تنور در همه بامها تعبیه شده بود.،شالشان را آویزان می کردند.صاحب خانه باید چیزی به شال او می بست.بخصوص رسم بود جوانانی که نامزد دارند بروند به بالای بام خانه نامزد دخترشان و شال خود را اویزان نمایند.و مادر دختر هدیه ای به شال تازه داماد می بست.
شبهای عید در کوچه ها جونها ساز زنان و اواز خوانان به شب نشینی می فتند.
در ان زمان اغلب جوانها و حتی پیر مردان در خانه و یا در کوچه اواز می خواندند.
و ترقه زدن در قروه در روزهای عید مرسوم بود.حتی در ان زمان یک نفر ترقه ساز هم جانش را در قروه در این راه از دست داده بود.شب عید بر بالای همه بامها آتش روشن می شد.بزرگتر ها ترقه بزرگ که به آن بمب می گفتیم می زدند. و یا موشک هوا می کردند. و یا نوعی کوزه پر از مواد اتش زا را روشن می کردن که به ان جینگی تونگوله می گفتیم.
صبح روز عید ابتدا به قبرستان حلوا می بردند و به بخش می کردند. و بعد به دید و بازدید می پر داختند.کینه ها و کدورت ها همه وهمه شسته می شد. ما آموخته بودیم که همیشه گذشت داشته باشیم.مادرمان ما را همیشه به گذشت و دل به مهر کل سپردن را و دل به خدا دادن را ،توصیه می نمود.ما در روزهای عید واقعا احساس می کردیم که فرشته گان اسمانی هستیم که برای میهمانی به روی زمین امده ایم .همه چیز . همه کس خوشنود و راضی بودند.همه چیز تازه می گشت. و در کوچه های قروه درجزین ،
دست ها به طرف همدیگر به مهربانی و صمیمیت دراز می گشت. عیدتان مبارک.قروه درجزین نخواهد مرد و نمی میرد.از میان خاکستر آتش دلها ،عاشقان حق تعالی و عاشقان الله دوباره جوانه می زنند و دویاره شکوفه می دهند. ما از دیار عاشقانیم.و ما از دیار با خدایانیم. ما عاشق می مانیم. ما ترانه عشق خدائی را می خوانیم. آهای جهانیان!!نوروز امده است!! ما برای شما دوستی هدیه اورده ایم.
+ نوشته شده در یکشنبه ۵ فروردین ۱۳۸۶ ساعت 10:38 توسط آرخا قروه درگزینی
|
دورون بيز آخداراخ دوستلار ينه ميخانه ميخانه